عید قربان و عقیقه خانومی
گل نازم عششقممممممممم
دیروز عید قربان بود تو این روز مسافرای مکه حاجی میشن ایشالا روزیت بشه دخترم
بابایی چند روز پیش برات یه ببعی خرید برای عقیقه شما . برای خریدش شما هم همراهش بودی بابا برام تعریف کرد که رفتی دنبال گوسفندا و بهشون غذا دادی اونا هم اومدن از دستت غذا خوردن
شما هم اصلا نترسیدی تازه کلی کیف هم کردی
اومدی برام تعریف کردی که ببعی دستم عدا بولد (ببعی از دستم غذا خورد)
وقتی برگشتی یه راست رفتی حمام
دیروز هم ببعی رو قربونی کریم و بخشیدیمش به بهزیستی ....


و یه خبر دیگه اینکه دیروز جشن عقد داداش مجتبی بود
و با اینکه دیر رفتیم چون شما از صبح زود بیدار شده بودی و ساعت دو ونیم بزور خوابوندمت تا بیدار شدی و آمادت کردم دیر شد اما خوش گذشششت
تا صدای آهنگ رو از بیرون شنیدی فوری شروع کردی رقصیدن
خوبه که تو خونمون بزن برقصی نداریم اینقدر مشتاقی چه برسه داشته باشیم
عکس هم نذاشتی ازت بگیرم همش اینور اونو میدویدی 




عید قربان و عقیقه خانومی 
